تبلیغات
کد پرچم
زنگ تفریح - مطالب ابر داستان جالب

█▓▒░ پیغام های فوری ░▒▓█

تاریخ : پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392  

پادشاهی ، حکیم شهرش را فرا خواند و از او خواست که جمله ای برای او بنویسد که در همه لحظات آرامش بخش و تسلای روحش باشد
حکیم انگشتر پادشاه را خواست و نوشته ای را درون انگشتر پادشاه قرار داد و با او شرط کرد فقط زمانی آن را باز کند که احساس کرد به آن نیازمند است

چندی بعد جنگی میان آن شهر و شهر همسایه درگرفت

جنگی سخت که باید به دشواری از پس آن بر می آمدند

متاسفانه جنگ رو به شکست می رفت و پادشاه ، خسته و درمانده ، بالای تپه ای به دام افتاد و در اوج ناامیدی ، به یاد انگشترش افتاد و آن را گشود و دید که در آن نوشته است:

این نیز بگذرد!

با خواندن این جمله جان تازه ای گرفت و با تمام وجود به نبرد ادامه داد و سربلند و پیروز از جنگ بیرون آمد
زمان برگشت به شهرش ، مردم جشنی برایش برپا کردند و او را غرق در شادی و سرور کردند
پادشاه درپوست خود نمی گنجید و در همین حال احساس بزرگی و غرور او را فرا گرفته بود ، باز به یاد انگشتر افتاد و آن را گشود و بار دیگر این جمله را دید:

این نیز بگذرد!







موضوع : مطالب، 

بــر چـسـب هـا : داستان ، داستان جالب ، داستان حكیم و پادشاه ،
ارسال توسط محسن
تاریخ : جمعه 27 بهمن 1391  
یه پسربچه کلاس اولی به معلمش میگه :

 خانوم معلم من باید برم کلاس سوم

 معلمش با تعجب میپرسه برای چی ؟ 
 اونم میگه : 
 آخه خواهر من کلاس سومه اما من از اون بیشتر میدونم و باهوش ترم

 توی زنگ تفریح معلمه به مدیر مدرسه موضوع رو میگه اونم خوشش میاد میگه بچه رو بیار تو دفتر من چند تا تست ازش بگیریم ببینیم چی میگه

 معلمه زنگ بعد پسره رو میبره تو دفتر بعد خانوم مدیره شروع میکنه به سوال کردن

 خوب پسرم بگو ببینم سه سه تا چند تا میشه اونم میگه نه تا

 دوباره میپرسه نه هشت تا چند تا میشه اونم میگه هفتادو دو تا 

 همینجوری سوال میکنه و پسره همه رو جواب میده دیگه کف میکنه به معلمش میگه به نظر من این میتونه بره کلاس سوم

 خانوم معلم هم میگه بزار حالا چند تا من سوال کنم

 میگه پسرم اون چیه که گاو چهار تا داره اما من دو تا دارم؟

 مدیره ابروهاشو بالا میندازه که پسره جواب میده : 
 پا

 دوباره خانوم معلمه میپرسه:

 پسرم اون چیه که تو توی شلوارت داری اما من تو شلوارم ندارم

 مدیره دهنش از تعجب باز میشه که پسره جواب میده:

 جیب

 دوباره خانوم معلمه سوال میکنه:

 اون چه کاریه که مردها ایستاده انجام میدن اما زن ها نشسته و سگ ها روی سه پا

 تا مدیره بیاد حرف بیاره وسط پسره جواب میده : 
 دست دادن 

 باز معلمه سوال میکنه :

 بگو ببینم اون چیه که وفتی میره تو سفت و قرمزه اما وفتی میاد بیرون شل و چسبناک

 مدیره با دهان باز از جاش بلند میشه که بگه این چه سوالیه که پسره میگه: 
 آدامس بادکنکی

 دیگه مدیره طاقت نمیاره میگه بسه دیگه این بچه رو بزارید کلاس پنجم 
 من خودم همه سوالهای شمارو غلط جواب دادم !







موضوع : مطالب، 

بــر چـسـب هـا : داستان ، داستان منحرف ، داستان جالب ، داستان باحال ، داستان خنده دار ،
ارسال توسط محسن
تاریخ : پنجشنبه 19 بهمن 1391  

در قرون وسطا و دوران اوج قدرت کلیسا ها ، عقاید و خرافه های دینی که کشیش ها به وجود آورده بودند ، شدت گرفته بود و راهب ها به قدرت رسیده بودند... کشیش ها بهشت را به مردم می فروختند!! مردم نادان هم در ازای پرداخت کیسه های طلا ، دست نوشته ای به نام سند دریافت میکردند!!

فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد ، نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد... به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:

قیمت جهنم چقدر است ؟

کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!

مرد دانا گفت: بله جهنم...!

کشیش بدون هیچ فکری گفت: 3 سکه

مرد فوری مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم به من بدهید!

کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم

مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد :

ای مردم! من تمام جهنم را خریدم و این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کسی را داخل جهنم راه نمی دهم...

آن شخص مارتین لوتر بود...









موضوع : مطالب، 

بــر چـسـب هـا : داستان ، داستان پند اموز ، داستان جالب ،
ارسال توسط یامین
تاریخ : پنجشنبه 19 بهمن 1391  

به هنگام اشغال روسیه توسط ناپلئون دسته ای از سربازان وی ، درگیر جنگ شدیدی در یکی از شهر های کوچک آن سرزمین زمستان های بی پایان بودند که ناپلئون به طور تصادفی ، از سربازان خود جدا افتاد .

گروهی از قزاق های روس ، ناپلئون را شناسایی کرده و تا انتهای یک خیابان پیچ در پیچ او را تعقیب کردند . ناپلئون برای نجات جان خود به مغازه ی پوست فروشی ، در انتهای کوچه ی بن بستی پناه برد . او وارد مغازه شد و نفس نفس زنان و التماس کنان فریاد زد : ” خواهش می کنم جان من در خطر است ، نجاتم دهید . کجا می توانم پنهان شوم ؟ ”

پوست فروش پاسخ داد” عجله کنید . اون گوشه زیر اون پوست ها قایم شوید .” و ناپلئون را زیر انبوهی از پوست ها پنهان کرد . پس از این کار بلا فاصله قزاق های روسی از راه رسیدند و فریاد زدند : “ او کجاست ؟ ما دیدیم که وارد این مغازه شد . “ علی رغم اعتراض پوست فروش قزاق ها تمام مغازه را گشتند ولی او را پیدا نکردند و با نا امیدی از آنجا رفتند . مدتی بعد ناپلئون از زیر پوست ها بیرون خزید و درست در همان لحظه سربازان او از راه رسیدند .

پوست فروش به طرف ناپلئون برگشت و پرسید : ” باید ببخشید که از مرد بزرگی چون شما چنین سوالی می کنم اما واقعا می خواستم بدونم که زیر آن پوست ها با اطلاع از این که شاید آخرین لحظات زندگی تان باشد چه احساسی داشتید ؟ ”

ناپلئون تا حد امکان قامتش را راست کرد و خشمگینانه فریاد کشید : ” با چه جراتی از من یعنی امپراطور فرانسه چنین سوالی می پرسی ؟

محافظین این مرد گستاخ را بیرون ببرید ، چشم هایش را بسته و اعدامش کنید . خود من شخصا فرمان آتش را صادر می کنم . ”

سربازان پوست فروش بخت برگشته را به زور بیرون برده و در کنار دیوار با چشم های بسته قرار دادند . مرد بیچاره چیزی نمیدید ولی صدای صف آرایی سربازان و تفنگ های آنان که برای شلیک آماده می شدند را می شنید و به وضوح لرزش زانوان خود را حس می کرد . سپس صدای ناپلئون را شنید که گلویش را صاف کرد و با خونسردی گفت : ” آماده ….. هدف …..

با اطمینان از این که لحظاتی دیگر این احساسات را هم نخواهد داشت ، احساس عجیبی سراسر وجودش را فرا گرفت و به صورت قطرات اشکی از گونه هایش سرازیر شد . سکوتی طولانی و سپس صدای قدم هایی که به سویش روانه میشد … ناگهان چشم بند او باز شد . او که از تابش یکباره ی آفتاب قدرت دید کاملی نداشت ، در مقابل خود چشمان نافذ ناپلئون را دید که ژرف و پر نفوذ به چشمان او می نگریست .

سپس ناپلئون به آرامی گفت :



“ حالا فهمیدی که چه احساسی داشتم ؟









موضوع : مطالب، 

بــر چـسـب هـا : داستان ، داستان جالب ، داستان پند اموز ،
ارسال توسط یامین
تاریخ : پنجشنبه 19 بهمن 1391  

پیرمرد رو به ” مایکل ” کرد و گفت :

” من به تو این قدرت رو منتقل می کنم که با انرژی خودت بیماری آدمها رو درمان کنی … ایرادی هم نداره که به خاطر این کار ازشون پول بگیری … اما مراقب باش که از انرژی ات استفاده نابجا نکنی ! “

” مایکل ” قول داد و پیرمرد هم نیرویش را منتقل کرد .

” مایکل ” خیلی زود به عنوان دکتر انرژی درمانی برای خودش اعتبار دست و پا کرد و صاحب پول و ثروت و شهرت و … شد اما …

اما از آن روز که به عنوان مشاور و مباشر در خدمت یک قمارباز حرفه ای استخدام شد تا با نیرویش دست حریفان را بخواند و به قمارباز بگوید که چگونه بازی کند ، حرفهای پیرمرد را فراموش کرد و …

آخر این طمع ” مایکل ” باعث شد که هنگام تمرکز یک اشتاه کوچک بکند و دست حریف را اشتباه بگوید و مرد قمار باز دار و ندارش را ببازد و …

و در عوض یک گلوله توی مرکز انرژی ” مایکل “ خالی کند !!!







موضوع : مطالب، 

بــر چـسـب هـا : داستان ، داستان جالب ، داستان پیشگو ،
ارسال توسط یامین
آخرین مطالب
(تعداد کل صفحات:6)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]  

ما را حمایت كنید