تبلیغات
کد پرچم
زنگ تفریح - مطالب ابر داستان خنده دار

█▓▒░ پیغام های فوری ░▒▓█

تاریخ : جمعه 27 بهمن 1391  
یه پسربچه کلاس اولی به معلمش میگه :

 خانوم معلم من باید برم کلاس سوم

 معلمش با تعجب میپرسه برای چی ؟ 
 اونم میگه : 
 آخه خواهر من کلاس سومه اما من از اون بیشتر میدونم و باهوش ترم

 توی زنگ تفریح معلمه به مدیر مدرسه موضوع رو میگه اونم خوشش میاد میگه بچه رو بیار تو دفتر من چند تا تست ازش بگیریم ببینیم چی میگه

 معلمه زنگ بعد پسره رو میبره تو دفتر بعد خانوم مدیره شروع میکنه به سوال کردن

 خوب پسرم بگو ببینم سه سه تا چند تا میشه اونم میگه نه تا

 دوباره میپرسه نه هشت تا چند تا میشه اونم میگه هفتادو دو تا 

 همینجوری سوال میکنه و پسره همه رو جواب میده دیگه کف میکنه به معلمش میگه به نظر من این میتونه بره کلاس سوم

 خانوم معلم هم میگه بزار حالا چند تا من سوال کنم

 میگه پسرم اون چیه که گاو چهار تا داره اما من دو تا دارم؟

 مدیره ابروهاشو بالا میندازه که پسره جواب میده : 
 پا

 دوباره خانوم معلمه میپرسه:

 پسرم اون چیه که تو توی شلوارت داری اما من تو شلوارم ندارم

 مدیره دهنش از تعجب باز میشه که پسره جواب میده:

 جیب

 دوباره خانوم معلمه سوال میکنه:

 اون چه کاریه که مردها ایستاده انجام میدن اما زن ها نشسته و سگ ها روی سه پا

 تا مدیره بیاد حرف بیاره وسط پسره جواب میده : 
 دست دادن 

 باز معلمه سوال میکنه :

 بگو ببینم اون چیه که وفتی میره تو سفت و قرمزه اما وفتی میاد بیرون شل و چسبناک

 مدیره با دهان باز از جاش بلند میشه که بگه این چه سوالیه که پسره میگه: 
 آدامس بادکنکی

 دیگه مدیره طاقت نمیاره میگه بسه دیگه این بچه رو بزارید کلاس پنجم 
 من خودم همه سوالهای شمارو غلط جواب دادم !







موضوع : مطالب، 

بــر چـسـب هـا : داستان ، داستان منحرف ، داستان جالب ، داستان باحال ، داستان خنده دار ،
ارسال توسط محسن
تاریخ : سه شنبه 7 شهریور 1391  


یه بنده خدایی بود که این داستانو اینطوری تعریف میکرد که میگفت:...

دوستم مژگان با یه پسر خیلی پولدار دوست شده بود و تصمیم داشت هر طور شده باهاش عروسی کنه ، تو یه مهمونی یه دفعه از دهنش پرید که 5 ساله دفتر خاطرات داره و همه چیزشو توش می نویسه ، این آقا هم گیر داد که دفتر خاطراتتو بده من بخونم!

از فردای اون روز مژگان و من نشستیم به نوشتنه یه دفتر خاطرات تقلبی واسش ، من وظیفه قدیمی جلوه دادنشو داشتم ، 10 جور خودکار واسش عوض کردم ، پوست پرتقال مالیدم به بعضی برگاش ...، چایی ریختم روش ...

مژی هم تا می تونست خودشو خوب نشون داد و همش نوشت از تنهایی و من با هیچ پسری دوست نیستمو خیلی پاکم و اصلا دنبال مادیات نیستم و فقط انســــانیت برام مهمه و ...

بعد از یک هفته کار مداوم ما و پیچوندن آقای دوست پسر ، دفتر خاطراتو بُرد تقدیم ایشون کرد ... آقای دوست پسر در ایکی ثانیه دفتر خاطرات رو بر فرق سر مژی کوبید و گفت :

منو چی فرض کردی؟

اینکه سالنامه 1390 هست! تو 5 ساله داری تو این خاطره می نویسی؟

و اینگونه بود که مژی هنوز مجرد است...








موضوع : مطالب، 

بــر چـسـب هـا : داستان ، داستان خنده دار ، طنز ، نوشته خنده دار ، نوشته طنز ،
ارسال توسط محسن
تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1391  

یک روز توی پیاده رو به طرف میدان تجریش می رفتم

از دور دیدم یک کارت پخش کن خیلی با کلاس، کاغذهای رنگی قشنگی دستشه ولی به هر کسی نمیده!

خانم ها رو که کلا تحویل نمی گرفت و در مورد آقایون هم خیلی گزینشی رفتار می کرد و معلوم بود فقط به کسانی کاغذ رو می داد که مشخصات خاصی از نظر خودش داشته باشند، اهل حروم کردن تبلیغات نبود ….

احساس کردم فکر می کنه هر کسی لیاقت داشتن این تبلیغات تمام رنگی گرون قیمت رو نداره ،لابد فقط به آدمهای باکلاس و شیک پوش و با شخصیت میده! از کنجکاوی قلبم داشت می اومد توی دهنم…!!!

خدایا، نظر این تبلیغاتچی خوش تیپ و با کلاس راجع به من چی خواهد بود؟! آیا منو تائید می کنه؟!!

کفشهامو با پشت شلوارم پاک کردم تا مختصر گرد و خاکی که روش نشسته بود پاک بشه و کفشم برق بزنه!

شکم مبارک رو دادم تو و در عین حال سعی کردم خودم رو کاملا بی تفاوت نشون بدم!

دل تو دلم نبود. یعنی منو می پسنده؟ یعنی به من هم از این کاغذهای خوشگل میده…؟!

همین طور که سعی می کردم با بی تفاوتی از کنارش رد بشم با لبخند نگاهی بهم کرد و یک کاغذ رنگی به طرفم گرفت و گفت: “آقای محترم! بفرمایید!”
قند تو دلم آب شد!
با لبخندی ظاهری و بدون دستپاچگی یا حالتی که بهش نشون بده گفتم: ا ِ، آهان، خب چرا من؟
من که حواسم جای دیگه بود و به شما توجهی نداشتم! خیلی خوب، باشه، می گیرمش ولی الآن وقت خوندنش رو ندارم! کاغذ رو گرفتم
چند قدم اونورتر پیچیدم توی قنادی و اونقدر هول بودم که داشتم با سر می رفتم توی کیک تولدی که دست یک آقای میانسال بود! وایسادم و با ولع تمام به کاغذ نگاه کردم، نوشته بود:
دیگر نگران طاسی سر خود نباشید، پیوند مو با جدیدترین متد روز اروپا و امریکا !!







موضوع : مطالب، 

بــر چـسـب هـا : داستان ، داستان خنده دار ، داستان واقعی بسیار خنده دار در تهران ،
ارسال توسط یامین
تاریخ : دوشنبه 23 مرداد 1391  

مادربزرگم دو سال پیش میخواست ختم انعام بگیره و تمام خانمای فامیلو و یک خانم جلسه ای
حرفه ای هم دعوت کرده بود. از صبح همه داشتیم کمکشون میکردیم که یهو ، یک ساعت مونده
به مراسم برق رفت . مادر بزرگم به پدرم گفت سریع زنگ بزن اداره برق بگو برقمون رفته.
بابای ما هم زنگ زدو گفت برق ما رفته.
یهو مادر بزرگم از اونور گفت ، بگو خانم آوردیم ، کلی پول دادیم ، حالا برق رفته شما خسارت مارو ...میدی...
بابای ما هم هول شد و با عصبانیت به مامور برق گفت : کلی پول دادم خانم آوردم ، حالا که برق نیست چه خاکی تو سرم
بکنم..شما خسارت میدی؟...
مامور برق اونور تلفن داشت زمینو گاز میزدو میگفت دوست عزیز 2 تا شمع روشن کن شاعرانه تره......
من اینور از خنده خودمو به درو دیوار میکوبیدم ...
بابامم که تازه فهمیده بود چه سوتی داده سریع گوشی رو قطع کرد ....
و از همه جالب تر مادر بزرگم بود که میگفت چرا الکی دارین میخندین :))







موضوع : مطالب، 

بــر چـسـب هـا : حکایت ، ختم انعام ، داستانک ، داستان خنده دار ، داستان طنز امیز ، حکایت ختم انعام ،
ارسال توسط یامین
تاریخ : یکشنبه 22 مرداد 1391  

موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت. موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام فرمتژه داشت. موسی در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود. زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند، با شرمساری پرسید:
- آیا می دانید که عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟
دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت: - بله، شما چه عقیده ای دارید؟
- من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامی که من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند و خداوند به من گفت: «همسر تو گوژپشت خواهد بود» درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم: «اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا کن» فرمتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید. او سال های سال همسر فداکار موسی مندلسون بود.
نتیجه اخلاقی:
دخترها از راه گوش خر می شوند و پسرها از راه چشم!







موضوع : مطالب، 

بــر چـسـب هـا : داستان ، داستان خنده دار ، داستان عاشقانه ، داستان عشق پسر به دختر زیبا ،
ارسال توسط محسن
آخرین مطالب
(تعداد کل صفحات:4)      [1]   [2]   [3]   [4]  

ما را حمایت كنید