تبلیغات
کد پرچم
زنگ تفریح - مطالب ابر داستان کوتاه

█▓▒░ پیغام های فوری ░▒▓█

توی دومین روز از اردوی تفریحی مدرسه، بچه هارو آزاد گذاشتم تا در اختیار خودشون باشن. البته بهشون گوشزد کردم که وسطای جنگل نرن که یه وقت گم و گور بشن! مدیر هم به من گوشزد کرد که:

_آقای فروزنده، حواست به بچه ها باشه. امانتند. یه لحظه چشم ازشون برندار.

جسته گریخته حواسم بهشون بود و اونارو خوب زیر نظر داشتم. علیرضا طبق معمول بخاطر هیکل درشتی که نسبت به هم سناش داشت، شروع کرد به جمع کردن دارو دسته و آزار بچه ها! هی وسط فوتبال بچه ها میومدو توپشونو شوت میکرد! هی میرفت سراغ بچه های درسخون و تیکه بارشون میکرد! دار و دسته ش هم مثل خودش بودند و کارهای اونو تکرار می کردند. خلاصه رفته بود رو اعصاب بچه ها. اما من از دور، حواسم به شیطنتهاش بود. اتفاقا از همه بچه ها بیشتر، فرزاد کیهانی که درسخون ترین دانش آموز من بود، مورد اذیت و آزار علیرضا و دارودسته ش قرار می گرفت! و این موضوع، بیشتر حرص منو درمیاورد. بالاخره صبرم لبریز شد و اومدم سراغ علیرضا. محکم گوششو کشیدمو با غضب بهش توپیدم تا حساب کار دستش بیاد. با اینکار من، اوضاع آروم تر شد و علیرضا رفت پی کارش. با گذشت سی سال، هنوز خاطرات دوران تدریس برام زنده ست. مخصوصا موقعی که برای خرید میام بقالی علیرضا و یا از کنار خیابون به دانشکده پزشکی خیره میشم که دکتر فرزاد کیهانی توی اونجا مشغول تدریسه! یه روز صبح توی بقالی، علیرضا بهم گفت:

_ آقا معلم، درس پسرم آرش خیلی ضعیفه. نیمدونم چیکار کنم؟ وضعیتش افتضاهه! منم که سواد درستو حسابی ندارم بهش برسم، دنبال راه حل میگردم. چه کنم؟

از داخل بقالی به ساختمون دانشکده پزشکی نگاهی انداختمو به علیرضا گفتم:

_ من دیگه پیر شدم. چشمامم ضعیفه. کتابها هم عوض شده. بهترین کسی که میتونه بهت راه حل بده، دکتر فرزاد کیهانیه! من اونو پیشنهاد میدم. خودتم گذشته شو میدونی. البته اگه یه نیگاه به حال و روز خودت بندازی و یه نیگاه به حال و روز اون و غرورو کنار بزاریو بری پیشش! و نخواهی که بازم مثل سی سال پیش اذیتش کنی!...

دست نوشته: حسن ایمانی







موضوع : مطالب، 

بــر چـسـب هـا : داستان ، داستان آقای معلم ، داستان کوتاه ، داستانک ،
ارسال توسط یامین

یه روز صبح، تصمیم گرفتم از سه تا همکارای هم اتاقیم، تست روانشناسی بگیرم! بدون اینکه خودشون متوجه بشن. برای همین به شوخی گفتم:

_ بچه ها شنیدید احتمال دادند فردا یه زلزله 9 ریشتری بیاد؟!! اتفاقا مرکزش هم همین منطقه خودمونه!!

علی بلافاصله گفت:

_ دست بردار حسن!! من کلی برنامه دارم. نمی خوام بمیرم!

محسن گفت:

_ من فعلا قصد خداحافظی ندارم! آخه هنوز به هدفهام نرسیدم!

رضا جواب داد:

_ من تا کارای ناتموم زندگیم تموم نشه، نمیخوام ریخت مرگو ببینم!

جوابای جالب علی، محسن و رضا داشت منو به یه واقعیت بزرگ نزدیک میکرد. از قضا آقا مصطفی که جمعدار اموال اداره بود و همش از زمینو زمون گله داشت، وارد اتاق شد. یه جورایی از اون هم تست گرفتم! آقا مصطفی پس کله شو خاروندو گفت:

_ خدا کنه زلزله بیادو بزنه همه چیرو داغون کنه! مردم از دست این زندگی نکبت بار! همش بدهی! همش نداری! قسط پشت قسط! فرار از دست طلبکارا! شهریه مدرسه بچه! اجاره عقب مونده خونه!...

بهش گفتم:

_ کشتی خودتو! یه بار نشد یه حرف شاد، یه ذره امید یه حرف روحیه بخش از دهنت دربیاد! حالمون بد شد بابا! نه تو که اینجوری هستی! نه این سه تا آدم شاد که سرشار از امید، کار، برنامه و هدفند و به مرگ هم راضی نیستند!

آقا مصطفی چیزی نگفت. فقط با این حرف زدنش حسابی حالمونو گرفت و شادی رو از اتاق روند! فردای اون روز، علی، محسن و رضا طبق معمول به سرکار اومدند و بابت شوخی دیروز، کلی سربه سرم گذاشتند! اما آقا مصطفی غیبت داشت! یه چند ساعتی گذشت تا اینکه متوجه خبر بدی شدیم! آقا مصطفی دیشب بخاطر سکته مغزی از دنیا رفت! این خبر اعصاب همه بچه ها رو خراب کرد. دلمونو غم شدیدی گرفت. من یهو یاد یه جمله از یه کتاب خوب افتادم که توش نوشته بود:

" توی بمباران اتمی هیروشیما، همه مردم کشته شدند اما یه تعداد کمی زنده موندند! بعد از یه تحقیق متوجه شدند اون افرادی که از این اتفاق فجیع جون سالم به در برده بودند، افرادی بودند که یه هدف و یا یه کار ناتموم داشتند!"







موضوع : مطالب، 

بــر چـسـب هـا : داستان ، داستان کوتاه ، داستان آموزنده ، داستانک ،
ارسال توسط یامین

وقتی توی یه سمینار بزرگ بازرگانی، متوجه شدم که شرکت رقیب، تونسته موفقترین شرکت بشه با بهترین سودآوری، تصمیم گرفتم یه روز به اون شرکت برم و از جریان رشدشون با خبر بشم. بالاخره بعد از چند روز، هماهنگی ها انجام شد و من در یه روز خنک پائیزی به اون شرکت رفتم. اینطور که متوجه شدم، مدیرعامل شرکت رقیب، خیلی خوشحال بود از اینکه میخواد منو که مالک یکی از ابرشرکتهای بزرگ بودم، ببینه. در هر صورت به محل مورد نظر رسیدم. یه ساختمون که هم دفتر مرکزی میشد هم بخش تولید. با دقت که نگاه کردم دیدم روی سردر پاگرد ساختمون، تابلویی نصب شده با این مضمون:

" ما به افراد نیاز نداریم، به افکار نیاز داریم "

وارد ساختمون شدم. دوتا نگهبون لنگ اومدند به استقبالم. بعد راهنمائیم کردند به سمت تالار میانی، اونجا که رسیدیم، یه مرد خوش تیپ جولوم ظاهر شد و با دست چپ بهم دست داد! احساس کردم بهم بی احترامی شده اما بیشتر که دقت کردم، متوجه شدم این مرد خوش تیپ، اصلا دست راست نداره! بعد با لبخند خودشو مشاور عالی مدیرعامل معرفی کرد. دو نفر هم کنارش بودند که یکی عینک دودی به چشم داشتو یه عصای سفید به دست! یکی هم صورت سوخته و داغونی داشت! یه لحظه از دیدن این افراد ناقص جا خوردم. اما اونا خیلی باهام گرم گرفتند، تا جائیکه خودمو تونستم با جو موجود وفق بدم. مرد خوش تیپ با اشاره دست چپش، مرد عینک دودی رو بهم معرفی کرد:

_ این آقای روشندل، مهندس محبی هستند، رئیس هیات مدیره شرکت.

و بعد مرد صورت سوخته رو بهم معرفی کرد:

_ ایشون هم مهندس آذران هستند، معاون فنی - مهندسی شرکت!

با گذشت زمان و یه خرده خوش و بش، رفتیم به دیدن دفاتر دیگه و آشنا شدن با بخشهای شرکت. خیلی برام عجیب بود. پرسنلی که توی محیط شرکت و دفترها پراکنده بودند و به این طرفو اون طرف میرفتند، بعضیشون کور بودند! بعضی لنگ! بعضی دست نداشتند! بعضی ناشنوا بودند! بعضی ویلچری بودند!! خلاصه یه وضعیت عجیبی بود. اون هم توی شرکتی که برنده چندین لوح و مدال توسعه و کیفیت شده بود! بالاخره ما رسیدیم به دفتر مدیرعامل شرکت. وقتی وارد شدم یهو مردی جولوم ظاهر شد که وقتی در مقابلم قرار گرفت، دیدم قدش به زور تا کمربندم میرسه! دیگه سرگیجه گرفتم و نشستم روی صندلی. نمی دونم این سرگیجه از زیاد راه رفتن بود یا دیدن این همه آدم ناقص موفق؟ با گذشت زمان، به حالت طبیعی برگشتم. اونروز از صحبتهای مدیرعامل کوتوله، فقط یه حرف توی ذهنم موند: "رمز موفقیت ما همون جمله ایه که روی سردر پاگرد خوندید!"







موضوع : مطالب، 

بــر چـسـب هـا : داستان ، داستان آموزنده ، داستانک ، داستان کوتاه ،
ارسال توسط یامین

از اینکه استاد داشت اولین تابلوی نقاشیمو تماشا میکرد، بسیار ذوق زده بودم! از طرفی لکنت زبون هم گرفته بودم! بعد از چند دقیقه استاد گفت:

_ افتضاحه! به درد نمیخوره! راضی نیستم! بعد از اینهمه تمرین، این شاهکارته؟!

از جوابش یکه خوردم. کلی هم دلخور شدم. آخه بدجوری زد توی ذوقم! اما خب شاید همونطوری بود که استاد میگفت. چه میدونم! یه هفته بعد، از میون انبوه کارای تمرینی، تونستم یه کار خوب خلق کنمو به عنوان دومین اثر رنگ روغن، به استاد نشون بدم. استاد گفت:

_ بد نیست. برای نمایشگاه گروهی یه دونه کار آماده کن!

با این حرفش جون تازه ای گرفتم! اما استاد گوشمو کشید و تذکر داد که باید بسیار بهتر از این دو تا کار باشه. توی نمایشگاه گروهی که تجربه اول من بود، کار من به فروش نرفت. استاد بهم گفت:

_ ضعفهای زیادی هست که باید برطرف کنی.

یه ماه بعد، سومین اثرم رو استاد دید. اما سرم داد کشیدو غر زد و محکم گوشمو کشید! ولی وقتی دهمین اثرم رو دید برای اولین بار گفت:

_ خوب کار کردی! بهتر شدی!...

در دومین نمایشگاه گروهی، یکی از کارام به فروش رفت! خیلی خوشحال شدم. اما استاد همچنان ازم ایراد میگرفت! یه سال بعد، اثری خلق کردم که شاهکار بود! اما استاد معتقد بود که این کار، یه کار معمولیه!! با قدرت توی سومین نمایشگاه گروهی به اتفاق چند استاد زبردست، شرکت کردم و هفت تابلو از من به فروش رفت. پول خوبی عایدم شد. استاد از دو اثرم ایراد گرفت اما بقیه رو تحسین کرد! شش سال بعد که تابلوهای زیادی رو خلق کرده بودم، به اتفاق استاد راهی فرانسه شدیم و در نمایشگاه نقاشی پاریس شرکت کردیم. اونجا شونزده اثر من فروش رفت! استاد گوشمو کشیدو گفت:

_ بد نبود! خوب هم نبود! دو سه تا کار دیگه برای نمایشگاه لندن آماده کن!

تعداد نمایشگاه های حرفه ای من به بیست تا طی یکی دو سال رسید. پیشنهادای زیادی بهم می رسید و حسابی معروف شدم! تونسته بودم ده پونزده شاگرد قوی هم پرورش بدم. استاد توی سن هفتاد سالگی از دنیا رفت و دیگه نه گوشی کشیده شد و نه شاهکاری خلق شد!







موضوع : مطالب، 

بــر چـسـب هـا : داستان ، داستانک ، داستان کوتاه ،
ارسال توسط یامین

عروسی دختر همسایمون -صاحبخونه- بود و مردونه رو انداخته بودن خونه ی ما (طبقه بالا) و قرار شد من توی اتاق خواب بمونم تا مردها ناهارشونو بخورن و برن. من تو اتاق خودمو با کامپیوتر سرگرم  کردم. مهمونا کم کم وارد میشدن و من صداشونو میشنیدم… همینطور اضافه میشدن … قرار بود ۲۵ نفر باشن اما نزدیک ۱۰۰ تا بودن! یا خدا! منم قفل در اتاقم خراب بود و هر لحظه میترسیدم که یکی بپره تو اتاق! وای!!

از ترسم رفتم یه متکا انداختم پشت در که هرکی مثلاً خواست وارد اتاق شه ، تلاشش بیهوده باشه! هیچی! اومدم با استرس پشت کامپیوتر نشستم و اصلا نفمهیدم چیکار میکنم! همینجوری مشغول بودم که از تو پذیرایی صدای چندتا پسر بچه ی تخس رو شنیدم… خدایا ارحمنی! شرارت از صداشون می بارید! مطنئن بودم فضولیشون گل میکنه و میان سمت اتاق…! اصلاً اجازه ندادن این فکر کامل از سرم خطور کنه! دیدم دستگیره ی در داره بالا پایین میشه… خدایا تو که دوسم داشتی! حالا چیکار کنم چیکار نکنم؟!….. در اسرع وقت پریز کامپیوترو کشیدم و پریدم تو حموم! خدارو شکر متکاهه کار خودشو کرد و حداقل باعث شد چند ثانیه دیر تر وارد اتاق بشن. من تو حموم چمباتمه زده بودم ، چراغ هم خاموش بود و دستگیرشو هم از داخل انداخته بودم که وارد حموم نشن حداقل! والا!

صداشونو می شنیدم و حرص میخوردم! خدا رو شکر همه چیو جمع کرده بودم انداخته بودم تو کمد دیواری وگرنه باید فاتحه شونو میخوندم! آخه آدم اینقدر فضول!؟؟؟ اینا ننه بابا ندارن که بهشون بگه نکن زشته؟! چی بگم والا؟! همینجوری مثل بز نشسته بودم روی دوتا پاهام ( آخه یکی نیست بگه مگه چهارتا پا داری که رو دوتاش نشستی؟ )

کف حموم خیس بود و نمیشد روی نشیمنگاه نشست و اگر هم بلند میشدم سایه م از شیشه مشجر معلوم میشد! میشد با این روش اونا رو ترسوند ، اما میرفتن ننه باباشونو (اگه داشتن!) صدا میکردن و آبروی نداشته ی منم میرفت پی کارش!

تصمیم گرفتم مثل بز ، نه بز رو یه بار گفتم تکراری میشه! مثل مرغ پرکنده همونجا بشینم و به شانس و اقبال خودم فحش های +۱۸ بدم و صد البته به اون بچه های فضول و عمه هاشون!

تو همین اوضاع اسفناک بودم که یهو در حموم تکون خورد! وای خدا اینا دیگه چه تخسایی هستن! اگه میشد با ژیلت خودکشی کرد حتماً این کارو میکردم! ولی خدا رو شکر اون صحنه ی ترسناک تموم شد و به نظر رسید که از اتاق رفتن بیرون و در رو هم پشت سرشون بستن!

نفس عمیقی کشیدم و  بلند شدم! پاهام بدجوری کرخت شده بود! آخرین باری که پاهام اینجوری شده بود ، چندسال پیش موقع آزمون عملی آمادگی دفاعی بود که انقد بشین پاشو رفتم تا نزدیکی مرز افلیجیت رسیدم!! اما الآن خدا رو شکر میکنم فقط پاهام درد گرف و اتوبوسمون تصادف نکرد…

بگذریم

دستگیره ی در حموم رو آزاد کردم و در رو  کشیدم طرف خودم… یه بار ، دو بار.. نمیومد!!! از بیرون بسته بود!! دهـــنـــتـــونو….. معاینه فنی! دستگیره ی در رو از بیرون بسته بودن! چیکار میکردم؟! خدایا یه تیغ تیز محصولی از لامیران… نه! چندتا سوسک از تو چاه بفرست بالا من سکته رو کامل بزنم ، نمیخوام خون راه بیفته. حال منو تصور کنید تو اون لحظه… خودتونو جای من بذارید…

نشستم کف و حموم و بی توجه به خیسی کفِ ش شروع کردم به گریه… ساعت تقریباً ۱۱:۳۰ بود و مهمونا قرار بود ساعت ۱ ناهار بخورن و بعدش برن! یعنی رســماً ۲ ساعتی رو تو حموم تاریک و مبهم زندونی بودم! کلید برقش هم بیرون بود و من دستم از بیرون کوتاه بود!

تو همون حال و هوا واسه خودم افکار خنگولانه میساختم!

نکنه از چاه حموم اژدها بیاد بیرون!

هری پاتر icon neutral داستان کوتاه منو حمام و دختر همسایه

اژدهای دلتورا icon neutral داستان کوتاه منو حمام و دختر همسایه

آخه این چه فکریه میکنی تو منگول خان! نکنه عروس و داماد بخوان بیان تو حموم ما دوش بگیرن!!!!! این دیگه آخرش بود!

یهو یه فکری به سرم زد و تصمیم گرفتم مثل این فیلما با لباس برم زیر دوش! صحنه ی حالبی میشدا! بشین بابا تو هم!

خلاصه اون دو ساعت هم عمر مفید ما تو حموم گذشت و من خوابم برد که به گفته ی مامانم ، بابا و مامانم اومدن تو اتاق و منو نیافتن ، وقتی مامانم در حموم رو باز کرد جیغ کشید و من پریدم! مثل این فیلما شده بود ، وقتی در سلول رو باز میکنن  و نور چشم زندونی رو میزنه! همونجوری شده بود! زیر لب مثل زخمی ها گفتم “ما…ما..ن”! چی شنیدم؟

- مامان و زهر مار! چشمم روشن! دیگه کارِت به جایی رسیده که خودکشی میکنی؟! اگه عاشقشش بودی چرا زودتر نگفتی؟!

- عاشق کی مامان ؟ چی میگی؟

- مرض! خودتم میدونی منظورم شقایقه (دختر همسایه که امروز عروسیش بود)

- شقایق کدومه مامان منو حبس کردن!

- پاشو پاشو واسه من فیلم بازی نکن! پسره ی الدنگ!

- مامان….!

- مامان و زهر هلاهل! خودتو جمع کن خرس گنده! بیا لباساتو جمع کن یه دوش بگیر از این کثافت در بیای!

من icon neutral داستان کوتاه منو حمام و دختر همسایه

بابام در حال نظاره icon biggrin داستان کوتاه منو حمام و دختر همسایه

مامان : ضمناً! با شریفه خانم (مامانِ شقایق) صحبت کردم که شیما (خواهر کوچیکه ی شقایق) رو برات نشون کنم اونم موافقت کرد. شیما هم مثل شقایق ، خانومه ، غصه نخور!!!

من icon neutral داستان کوتاه منو حمام و دختر همسایه

دوباره من icon neutral داستان کوتاه منو حمام و دختر همسایه

همچنان من icon neutral داستان کوتاه منو حمام و دختر همسایه

شیما سیبیل icon smile داستان کوتاه منو حمام و دختر همسایه ))

من icon neutral داستان کوتاه منو حمام و دختر همسایه







بــر چـسـب هـا : داستان ، داستانک ، داستان کوتاه ، داستان کوتاه من و حمام و دختر همسایه ،
ارسال توسط یامین
آخرین مطالب
(تعداد کل صفحات:16)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  

ما را حمایت كنید